تبليغاتX
برکه
اشتياق

 بي قراري

بيتابي

كدام واژه برازنده اين حس من است

كودك درونم بيدار است

ميخندد

             ميدود

                     شادي ميكند

صدايم ميكند

               پاك است و شيرين

 وقتي هست حس خوبي دارم

وا دارم ميكند به خيال

به كار هاي نا كرده

پيشروي در قلمرو جنگلي بي انتها

عطش در آغوش كشيدن پري رويي در هزار توي دالانهاي  رويا

لذت بوسيدن لبهاي شاهزاده زيباروي خفته  

وسوسه چيدن گلي از باغچه

حس فرياد كشيدن در ميان جلسه اي رسمي

فرار به سوي قلهء كوه هاي بلند

 ستايش زيبايي زني زيبا رو در خيابان

گريستن در آغوش پير مردي كه مهربان نگاهم ميكند

لجبازانه مرا به سوي رستگاري كودكانه اي مي خواند

كودك درونم ميخواهد بماند

من هم ميخواهم بماند

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 9:11 توسط سعید علیپوریان |

برای سونیا کوچولوی من

 

تو را مي بينم

سالهايي نه چندان دور

نگاه دختركي شيرين سخن

با انگشتاني كشيده و بلند

صورتي  به پاكي تمام معصوميت  خيال

و قلبي به گرماي خورشيد

صدايي به لطافت بهار

و لبخندي به زلالي  چشمه هاي كوهساران

آري تو را مي بينم

تو را در آغوش مي فشارم

و مي دانم

           كه تو سبزترين گل اين خاكي

تو زيباترين نفس زميني

و  شور انگيزترين آواز علاقه اي

خداوند تو را اينگونه آفريد

چنان كه هر بار مي بينمت

درودي بر خالقت مي فرستم

آري تو

 

سعید علیپوریان

آذر ۱۳۸۸

+ نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 13:34 توسط سعید علیپوریان |

پیش از آن‌که واپسین نفس را برآرم


پیش از آن‌که پرده فرو افتد


پیش از پژمردن آخرین گل

 
برآنم که زندگی کنم


برآنم که عشق بورزم

 
برآنم که باشم

در این جهان ظلمانی


در این روزگار سرشار از فجایع


در این دنیای پُر از کینه


نزد کسانی که نیازمند منند

 
کسانی که نیازمند ایشانم


کسانی که ستایش‌انگیزند


تا دریابم


شگفتی کنم


باز شناسم


که‌ام؟

 
که می‌توانم باشم؟

 
که می‌خواهم باشم؟

 
تا روزها بی‌ثمر نماند

 
ساعت‌ها جان یابد

 
و لحظه‌ها گران‌بار شود

هنگامی که می‌خندم


هنگامی که می‌گریم

 
هنگامی که لب فرو می‌بندم

در سفرم به سوی تو

 
به سوی خود

 
به سوی حقیقت

 
که راهی‌ست ناشناخته

 
پُر خاک


ناهموار

 
راهی که، باری


در آن گام می‌گذارم


که در آن گام نهاده‌ام


و سرِ بازگشت ندارم

بی‌آن‌‌که دیده باشم شکوفایی گل‌ها را

 
بی‌آن‌که شنیده باشم خروش رودها را

 
بی‌آن‌که به شگفت درآیم از زیبایی حیات.

اکنون مرگ می‌تواند

 
فراز آید.


اکنون می‌توانم به راه افتم


اکنون می‌توانم بگویم


که زندگی کرده‌ام

 

مارگوت بیکل

ترجمه : احمد شاملو


+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 9:35 توسط سعید علیپوریان |

كاش اول بار آن نگاهت را نمي ديدم

كاش آن كلام-سلام- بر لبانم جاري نميشد

كاش هم آن روز نخست از كنارت ميگذشتم

مثل تمام غريبه هاي ديگر

كاش لبخند مهربانت يخ دلم را نمي شكست ومن

همانگون كه بود مي ماندم

برگ هاي زرد ياس را  قدم ميزدم

آسمان ابري نگاهم رابرايت نمي گشودم

سوز سرد بي كسي هايم را تاب مي آوردم

تمام تنهاييم را به تنهايي به دوش مي كشيدم و خم به ابرو نمي آوردم

حالا باز منم وتنهايي هايم بر دوش

سوز سرد بي كسي هايم  در دل

آسمان ابري نگاهم باراني

و يك چيز ديگر

   تلخي

      زهرآگين  

          خاطرات  

                شيرين

                      با تو بودن

سعيد عليپوريان

آبان 1388

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 14:9 توسط سعید علیپوریان |

چنان در هم شكسته ام

چنان ويران شده ام

چنان تمام وجودم از درد ميگدازد

كه گويا آتشفشاني از بغض

هر لحظه تسخيرم ميكند

و سوگي جانكاه بي وقفه  آسمان  نگاهم را ابري و باراني ميكند

هيچ تقصير تو نيست ميدانم

                        تو بي گناهي

چرا كه من آن كوه ستبر مغرور نيستم كه انگاشتي

من آن شاهزاده بي شكست  قصه آرزو ها نيستم

 

من مردي تنها با نگاهي پاييزي ام

من رويا گم كرده اي سرگردانم

من احساسي دلشكسته ام از دنيايي ديگر

من سودا زده اي بي پناهم

من مدتها قبل تر اينكه تو مرا بشكني شكسته ام

من بركه اي خاموشم

            كه ريز سنگي مرا متلاطم مي كند

                             و سكوتم را بغض آلود مي كند

                                               و نگاهم  را ابري می کند        

 

هيچ تقصير تو نيست

                   تو بي گناهي

 اين منم كه وصله ناجورم

 

 سعيد عليپوريان

آبان 1388

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 11:54 توسط سعید علیپوریان |

در راه به تو مي انديشيدم

به دستانت

به نگاهت

به دل دل ديدار

به طعم  شيرين بوسه هايت

به  سنگر محكم آغوشت

به  مهرباني  سر انگشتان نوازشگرت

به زيبايي عشق بازي ما

به قهقهه هاي ديوانه وار مان

به شب ها و روز هاي  بلند

به تنديس خيس و مرمرين گیسوان و شانه هايت

صورتک  غرق در بوسه هاي من

به لمس نرم ترین فصل تن  تو

به  خواب  بي دغدغه در بازوانت

و كنار گوشه عشق بازي

 

تمام راه را در اين فكر بودم

تمام راه  را

وقتی رسیدم

هيچ  كس نبود

هيچ كس جز من و سايه من  به دنبالم

هيچ كس جز من و زانوان خسته ام كه در آغوش گرفتمشان

هيچ كس جز فرياد هاي  تنهايي

هيچ كس جز اشك هاي رسوايي

هيچ كس جز سوگواري بلند ترين شب عمرم

هيچ كس...

 

 

سعيد عليپوريان

آبان 1388

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 14:41 توسط سعید علیپوریان |

شجاع دلان سبز پوش 

چه درقلب شماست؟

چه در دست داريد؟

شما ارواح پاكيزه كدام بهشتيد؟

كه هر وقت مي بينمتان

بي اختيار و بي دريغ

مي خواهم دست ها و پا هايتان را غرق بوسه كنم

كدام سرود را زمزمه مي كنيد

كه صدايتان

آرامش روح است و آوازتان دلنشين

كدام همخوني  و همكيشي ميان من و شماست

كه برادروار

دوستتان دارم

وعاشقانه مي خواهمتان

اين چه كلاميست برلبهاتان

كه نفستان بوي سبز بهار ميدهد و

مو بر تنم راست ميكند

و خون در رگم مي جوشاند

اين چه هم داستانيست بين ما

كه به هنگام اگر

دستي ناپاك به دامانتان برسد

جانم از دهانم بيرون مي آيد 

و درد بند بند وجودم را فرا ميگيرد

 

سعيد عليپوريان

آبان 88

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 10:29 توسط سعید علیپوریان |

 

 

صدايي شنديم

در واپسين سكوت نوميدي

صدايي كه فقط در  بهشت شايد توان شنيد

و به نجابت نجواي چشمه سار

شايد پريزاده اي مرا به خويش خوانده است

شايد هم سحر و جادوييست در كار

اما نه...

نگاهي دارد به زلالي آسمان

وگريباني به گرماي خورشيد

آه من فريفتهءكدام مهر بانوي گيسو بلند شده ام

كه اينچنين

چشمانم از اشك لبريز ميشود

وقتي صدايش را ميشنوم

 

بمان..

بمان اي افسون كننده ترين رويا

بمان اي خواب آلوده ترين سراب

امشب جاي تو اينجاست

كنار آتشبازي چشمان من

شايد اين آخرين غزل سحرگاه من باشد

 

آذر ۸۵

سعيد عليپوريان

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 12:32 توسط سعید علیپوریان |

به آرامی آغاز به مردن ميكنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.

به آرامی آغاز به مردن ميكنی
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.

به آرامي آغاز به مردن ميكنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی،
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.

تو به آرامی آغاز به مردن مي‏كنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامیدارند،
و ضربان قلبت را تندتر ميكنند،
دوری كنی . .. .،

تو به آرامی آغاز به مردن ميكنی
اگر هنگامی كه با شغلت، يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگي‏ات
ورای مصلحتانديشی بروی . . .
-
امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بميری!
شادی را فراموش نكن.

                                  پابلو نرودا

 

نان را از من بگير ، اگر ميخواهي ،
هوا را از من بگير ، اما ؛
خنده ات را نه .

گل سرخ را از من مگير
سوسني را كه ميكاري ،
آبي را كه به ناگاه
در شادي تو سر ريز ميكند ،
موجي ناگهاني از نقره را
كه در تو ميزايد .

از پس ِ نبردي سخت باز ميگردم
با چشماني خسته
كه دنيا را ديده است
بي هيچ دگرگوني ،
اما خنده ات كه رها ميشود
و پرواز كنان در آسمان مرا مي جويد
تمامي درهاي زندگي را
به رويم ميگشايد .

عشق من ، خنده ي تو
در تاريكترين لحظه ها مي شكفد
و اگر ديدي ، به ناگاه
خون من بر سنگفرش خيابان جاري است ،
بخند ، زيرا خنده ي تو
براي دستان من
شمشيري است آخته .

خنده ي تو ، در پاييز
در كناره ي دريا
موج كف آلوده اش را
بايد برافروزد،
و در بهاران ، عشق من ،
خنده ات را ميخواهم
چون گلي كه در انتظارش بودم .

بخند بر شب
بر روز ، بر ماه ،
بخند بر پيچاپيچ خيابان هاي جزيره ، بر اين پسر بچه ي كمرو
كه دوستت دارد ،
اما آنگاه كه چشم ميگشايم و ميبندم،
آنگاه كه پاهايم ميروند ، و باز ميگردند
نان را ، هوا را ،
روشني را ، بهار را ،
از من بگير
اما خنده ات را هرگز !
تا چشم از دنيا نبندم .

                                  پابلو نرودا

+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 13:2 توسط سعید علیپوریان |

پابلو نرودا (۱۲ ژوئیه ۱۹۰۴- ۲۳ سپتامبر ۱۹۷۳) دیپلمات، سناتور و شاعر شیلیایی و برنده جایزه ادبیات نوبل بود.

نام اصلی او «نفتالی ریکاردو ریه‌س باسوآلتو» بود و نام «پابلو نرودا» را از روی نام نویسنده چک یان نرودا به عنوان نام مستعار خود انتخاب کرده بود. بعدها «پابلو نرودا» نام رسمی او شد.

او در شهر پارال در ۴۰۰ کیلومتری جنوب سانتیاگو بدنیا آمد. پدرش کارمند راه آهن و مادرش معلم بود. هنگامی که دو ماهه بود مادرش درگذشت و او همراه پدرش در شهر تموکو ساکن شدند.

نرودا از کودکی به نوشتن مشتاق بود و بر خلاف میل پدرش با تشویق اطرافیان روبرو می‌شد. یکی از مشوقان او گابریلا میسترال بود که خود بعدها برنده جایزه نوبل ادبیات شد. نخستین مقاله نرودا وقتی که شانزده سال داشت در یک روزنامه محلی چاپ شد.

با رفتن به دانشگاه شیلی در سانتیاگو و انتشار مجموعه‌های شعرش شهرت او بیشتر شد و با شاعران و نویسندگان دیگر آشنا شد. مدتی به عنوان کارمند دولت شیلی به برمه و اندونزی رفت و به مشاغل دیگر نیز پرداخت. بعد مامور به کنسولگری شیلی در بارسلون و بعد کنسول شیلی در مادرید شد. در همین دوره جنگ داخلی اسپانیا در گرفت. نرودا در جریان این جنگ بسیار به سیاست پرداخت و هوادار کمونیسم شد. در همین دوره با فدریکو گارسیا لورکا دوست شد.

پس از آن نرودا کنسول شیلی در پاریس شد و به انتقال پناهندگان جنگ اسپانیا به فرانسه کمک کرد. بعد از پاریس به مکزیکو رفت. در آنجا با پناه دادن به نقاش مکزیکی داوید آلفارو سیکه‌ایروس که مظنون به شرکت در قتل تروتسکی بود، در معرض انتقاد قرار گرفت.

در ۱۹۴۳ به شیلی بازگشت و پس از آن سفری به پرو کرد و بازدید از خرابه‌های ماچوپیچو بر او اثر کرد و شعری در این باره سرود.

در ۱۹۴۵ به عنوان سناتوری کمونیست در سنای شیلی مشغول شد و چهار ماه بعد رسما عضو حزب کمونیست شیلی شد. در ۱۹۴۶ پس از شروع سرکوبی مبارزات کارگری و حزب کمونیست او سخنرانی تندی بر ضد حکومت کرد و پس از آن مدتی مخفی زندگی کرد. در سال ۱۹۴۹ با اسب از مرز به آرژانتین گریخت.

یکی از دوستان او در بوئنوس‌آیرس شاعر و نویسنده گواتمالایی میگل آنخل استوریاس، برنده بعدی جایزه نوبل ادبیات بود. نرودا که شباهتی به آستوریاس داشت با گذرنامه او به پاریس سفر کرد. پس از آن به بسیاری کشورها سفر کرد و مدتی نیز در مکزیک بسر برد. در همین دوره شعر بلند آواز مردمان را سرود.

در دهه ۱۹۵۰ به شیلی بازگشت. در دهه ۱۹۶۰ به انتقاد شدید از سیاست‌های آمریکا و جنگ ویتنام پرداخت. در ۱۹۶۶ در کنفرانس انجمن بین‌المللی قلم در نیویورک شرکت کرد. دولت آمریکا به دلیل کمونیست بودن از دادن روادید به او خودداری می‌کرد ولی با کوشش نویسندگان آمریکایی، بویژه آرتور میلر، در آخر به او ویزا دادند.

در ۱۹۷۰ نام او به عنوان نامزد ریاست جمهوری مطرح بود اما او از سالوادور آلنده حمایت کرد.

در ۱۹۷۱ برنده جایزه نوبل ادبیات شد.

مرگ او در اثر سرطان پروستات چند روز پس از کودتای ژنرال پینوشه و کشته شدن آلنده رخ داد.


+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 12:31 توسط سعید علیپوریان |