چه درقلب شماست؟
چه در دست داريد؟
شما ارواح پاكيزه كدام بهشتيد؟
كه هر وقت مي بينمتان
بي اختيار و بي دريغ
مي خواهم دست ها و پا هايتان را غرق بوسه كنم
كدام سرود را زمزمه مي كنيد
كه صدايتان
آرامش روح است و آوازتان دلنشين
كدام همخوني و همكيشي ميان من و شماست
كه برادروار
دوستتان دارم
وعاشقانه مي خواهمتان
اين چه كلاميست برلبهاتان
كه نفستان بوي سبز بهار ميدهد و
مو بر تنم راست ميكند
و خون در رگم مي جوشاند
اين چه هم داستانيست بين ما
كه به هنگام اگر
دستي ناپاك به دامانتان برسد
جانم از دهانم بيرون مي آيد
و درد بند بند وجودم را فرا ميگيرد
سعيد عليپوريان
آبان 88
صدايي شنديم
در واپسين سكوت نوميدي
صدايي كه فقط در بهشت شايد توان شنيد
و به نجابت نجواي چشمه سار
شايد پريزاده اي مرا به خويش خوانده است
شايد هم سحر و جادوييست در كار
اما نه...
نگاهي دارد به زلالي آسمان
وگريباني به گرماي خورشيد
آه من فريفتهءكدام مهر بانوي گيسو بلند شده ام
كه اينچنين
چشمانم از اشك لبريز ميشود
وقتي صدايش را ميشنوم
بمان..
بمان اي افسون كننده ترين رويا
بمان اي خواب آلوده ترين سراب
امشب جاي تو اينجاست
كنار آتشبازي چشمان من
شايد اين آخرين غزل سحرگاه من باشد
آذر ۸۵
سعيد عليپوريان
پابلو نرودا
نان را از من بگير ، اگر ميخواهي ،
هوا را از من بگير ، اما ؛
خنده ات را نه .
گل سرخ را از من مگير
سوسني را كه ميكاري ،
آبي را كه به ناگاه
در شادي تو سر ريز ميكند ،
موجي ناگهاني از نقره را
كه در تو ميزايد .
از پس ِ نبردي سخت باز ميگردم
با چشماني خسته
كه دنيا را ديده است
بي هيچ دگرگوني ،
اما خنده ات كه رها ميشود
و پرواز كنان در آسمان مرا مي جويد
تمامي درهاي زندگي را
به رويم ميگشايد .
عشق من ، خنده ي تو
در تاريكترين لحظه ها مي شكفد
و اگر ديدي ، به ناگاه
خون من بر سنگفرش خيابان جاري است ،
بخند ، زيرا خنده ي تو
براي دستان من
شمشيري است آخته .
خنده ي تو ، در پاييز
در كناره ي دريا
موج كف آلوده اش را
بايد برافروزد،
و در بهاران ، عشق من ،
خنده ات را ميخواهم
چون گلي كه در انتظارش بودم .
بخند بر شب
بر روز ، بر ماه ،
بخند بر پيچاپيچ خيابان هاي جزيره ، بر اين پسر بچه ي كمرو
كه دوستت دارد ،
اما آنگاه كه چشم ميگشايم و ميبندم،
آنگاه كه پاهايم ميروند ، و باز ميگردند
نان را ، هوا را ،
روشني را ، بهار را ،
از من بگير
اما خنده ات را هرگز !
تا چشم از دنيا نبندم .
پابلو نرودا
نام اصلی او «نفتالی ریکاردو ریهس باسوآلتو» بود و نام «پابلو نرودا» را از روی نام نویسنده چک یان نرودا به عنوان نام مستعار خود انتخاب کرده بود. بعدها «پابلو نرودا» نام رسمی او شد.
او در شهر پارال در ۴۰۰ کیلومتری جنوب سانتیاگو بدنیا آمد. پدرش کارمند راه آهن و مادرش معلم بود. هنگامی که دو ماهه بود مادرش درگذشت و او همراه پدرش در شهر تموکو ساکن شدند.
نرودا از کودکی به نوشتن مشتاق بود و بر خلاف میل پدرش با تشویق اطرافیان روبرو میشد. یکی از مشوقان او گابریلا میسترال بود که خود بعدها برنده جایزه نوبل ادبیات شد. نخستین مقاله نرودا وقتی که شانزده سال داشت در یک روزنامه محلی چاپ شد.
با رفتن به دانشگاه شیلی در سانتیاگو و انتشار مجموعههای شعرش شهرت او بیشتر شد و با شاعران و نویسندگان دیگر آشنا شد. مدتی به عنوان کارمند دولت شیلی به برمه و اندونزی رفت و به مشاغل دیگر نیز پرداخت. بعد مامور به کنسولگری شیلی در بارسلون و بعد کنسول شیلی در مادرید شد. در همین دوره جنگ داخلی اسپانیا در گرفت. نرودا در جریان این جنگ بسیار به سیاست پرداخت و هوادار کمونیسم شد. در همین دوره با فدریکو گارسیا لورکا دوست شد.
پس از آن نرودا کنسول شیلی در پاریس شد و به انتقال پناهندگان جنگ اسپانیا به فرانسه کمک کرد. بعد از پاریس به مکزیکو رفت. در آنجا با پناه دادن به نقاش مکزیکی داوید آلفارو سیکهایروس که مظنون به شرکت در قتل تروتسکی بود، در معرض انتقاد قرار گرفت.
در ۱۹۴۳ به شیلی بازگشت و پس از آن سفری به پرو کرد و بازدید از خرابههای ماچوپیچو بر او اثر کرد و شعری در این باره سرود.
در ۱۹۴۵ به عنوان سناتوری کمونیست در سنای شیلی مشغول شد و چهار ماه بعد رسما عضو حزب کمونیست شیلی شد. در ۱۹۴۶ پس از شروع سرکوبی مبارزات کارگری و حزب کمونیست او سخنرانی تندی بر ضد حکومت کرد و پس از آن مدتی مخفی زندگی کرد. در سال ۱۹۴۹ با اسب از مرز به آرژانتین گریخت.
یکی از دوستان او در بوئنوسآیرس شاعر و نویسنده گواتمالایی میگل آنخل استوریاس، برنده بعدی جایزه نوبل ادبیات بود. نرودا که شباهتی به آستوریاس داشت با گذرنامه او به پاریس سفر کرد. پس از آن به بسیاری کشورها سفر کرد و مدتی نیز در مکزیک بسر برد. در همین دوره شعر بلند آواز مردمان را سرود.
در دهه ۱۹۵۰ به شیلی بازگشت. در دهه ۱۹۶۰ به انتقاد شدید از سیاستهای آمریکا و جنگ ویتنام پرداخت. در ۱۹۶۶ در کنفرانس انجمن بینالمللی قلم در نیویورک شرکت کرد. دولت آمریکا به دلیل کمونیست بودن از دادن روادید به او خودداری میکرد ولی با کوشش نویسندگان آمریکایی، بویژه آرتور میلر، در آخر به او ویزا دادند.
در ۱۹۷۰ نام او به عنوان نامزد ریاست جمهوری مطرح بود اما او از سالوادور آلنده حمایت کرد.
در ۱۹۷۱ برنده جایزه نوبل ادبیات شد.
مرگ او در اثر سرطان پروستات چند روز پس از کودتای ژنرال پینوشه و کشته شدن آلنده رخ داد.
چرا تنها تو
از میانِ تمامِ زنان
هندسه یِ زندگیِ مرا عوض می کنی
ضربا هنگِ آن را دگرگون می کنی
پا برهنه و بی خبر
واردِ دنیایِ روزانه ام می شوی
و در پشتِ سر خود می بندی ،
و من اعتراضی نمی کنم،
چرا تنها و تنها
تو را دوست دارم ، تو را می گزینم.
و می گذارم تو مرا
دورِ انگشتِ خود بپیچی
ترانه خوان
با سیگاری بر لب ،
و من اعتراضی نمی کنم.
چرا؟
چرا تمامیِ دوران ها را در هم می ریزی
تمامی قرن ها را از حرکت باز می داری
تمامیِ زنانِ قبیله را
یک یک در درونِ من می کشی ،
و من اعتراضی نمی کنم.
چرا؟
از میانِ همه یِ زنان
در دستانِ تو می نهم
کلیدِ شهرهایم را
که دروازه شان را
هرگز بر رویِ هیچ خود کامه ای نگشودند
و بیرقِ سفیدشان را
در برابر زنی نیافراشتند
و از سربازانم می خواهم
با سرودی از تو استقبال کنند ،
دستمال تکان دهند
و تاج هایِ پیروزی بلند کنند
و در میانِ نوایِ موسیقی و آوای زنگ ها
در مقابلِ شهروندانم
تو را شاهزاده یِ
تا آخرِ عمر بنامم.....
نزار قبانی
و زیباتر از او،
جایِ پایِ اوست
بر رویِ صفحاتِ کاغذ .
نزار قبانی
در حضورِ دیگران می گویم تو محبوبِ من نیستی
و در ژرفایِ وجودم می دانم چه دروغِ بزرگی گفته ام .
می گویم میانِ ما چیزی نبوده است
تنها برایِ اینکه از دردِسر بدور باشیم.
شایعاتِ عشق را با آن شیرینی تکذیب می کنم.
و تاریخِ زیبایِ خود را ویران می کنم.
احمقانه اعلامِ بی گناهی می کنم.
نیازم را می کُشم ،بدل به کاهنی می شوم
عطرِ خود را می کُشم و
از بهشتِ چشمانِ تو می گریزم.
نقشِ دلقکی را بازی می کنم ، عشقِ من
و در این بازی شکست می خورم و باز می گردم،
زیرا که شب نمی تواند ، حتی اگر بخواهد ،
ستارگانش را نهان کند.
و دریا نمی تواند ،حتی اگر بخواهد
کشتی هایش را .
نزار قبانی
عشق پشت چراغ قرمز نمیماند!
اندیشیدن ممنوع!
چراغ، قرمز است..
سخن گفتن ممنوع!
چراغ، قرمز است..
بحث پیرامون علم دین و
صرف و نحو و
شعر و نثر، ممنوع!
اندیشه منفور است و زشت و ناپسند!
نزار قبانی
جدایی
بگذار كمي از هم جدا شويم
براي نيكداشت اين عشق، اي معشوق من
و نيكداشت خودمان
بگذار كمي فاصله بگيريم
چون مي خواهم عشقم را بپروراني
چون مي خواهم كمي هم از من متنفر باشي
تو را قسم به آنچه داريم
از خاطره هايي كه براي هر دويمان با ارزش بود
قسم به عشقي آسماني
كه هنوز بر لبهايمان نقش بسته است
و بر دستهايمان كنده ......
قسم به نامه هايي كه براي من نوشته اي
و صورت چون گلت كه در درون من كاشته شده
و مهري كه بر گيسوانم و بر سر انگشتانم از تو به يادگار مانده
قسم به هر آنچه در ياد داريم
و اشكها و لبخند هاي زيبايمان
و عشقي كه از سخن فراتر
و از لبهايمان بزرگتر شده
قسم به زيباترين داستان عاشقانه زندگيمان
برو!
نزار قبانی
عاشقانه
بگذار از هم جدا شويم
چون پرندگاني كه در هر فصل، از دشتها و تپهها كوچ ميكنند
و چون خورشيد اي معشوق من
كه به هنگام غروب، تلاش مي كند كه زيباتر باشد
در زندگيم چون شك و رنج باقي بمان
يكبار اسطوره و
يكبار سراب باش
و پرسشي بر لبانم باش
كه در پي پاسخ سرگردان است
از بهر عشقي آسماني
كه در دل و بر مژگان ما آرميده است
و از بهر آنكه همواره زيبا بمانم
و از بهر آنكه همواره به من نزديكتر باشي
برو!
بگذار چون دو عاشق از هم جدا گرديم
بگذار به رغم آنچه از عشق و مهر براي هم داريم از هم جدا گرديم
مي خواهم از ميان حلقه هاي اشك
به من بنگري
و از ميان آتش و دود
به من بنگري
پس بگذار بسوزيم تا بخنديم
چون نعمت گريه را سالهاست
كه فراموش كرده ايم
جدا شويم
تا عشق ما به روز مرگي
و شوق ما به خاكستر نشيني
دچار نشود
و غنچهها در گلدان نپژمرد
نزار قبانی
دل خوش دار اي كوچك من
كه عشق تو چشم و دلم را آكنده است
و همچنان تحت تأثير عشق بزرگ توأم
و همچنان در روياي اينم كه از آن من باشي
اي تكسوار و اي شاهزاده من
اما ... من
از مهر خود بيمناكم
از احساس خود نيز
كه روزي از دلبستگي هايمان آزرده شويم
از وصال و از در آغوش هم بودنمان بيمناكم
پس بنام عشقي آسماني
كه چون بهار در وجودمان به گل نشست
و چون خورشيد در چشمانمان درخشيد
و بنام زيباترين داستان عاشقانه روزگارمان
برو!
تا عشق ما پايدار بماند
و تا زندگانيش دراز باشد
برو!
نزار قبانی
نزار در یکی از محلههای قدیمی شهر دمشق سوریه به دنیا آمد.
هنگامی که ۱۵ ساله بود خواهر ۲۵ سالهاش به علت مخالفت خانوادهاش با ازدواج با مردی که دوست داشت اقدام به خودکشی نمود. در حین مراسم به خاکسپاری خواهرش وی تصمیم گرفت که با شرایط اجتماعی که او آن را مسبب قتل خواهرش میدانست بجنگد.
وی به زبانهای فرانسه ، انگلیسی و اسپانیولی نیز مسلط بود و مدت بیست سال در دستگاه دیپلماسی سوریه خدمت کرد.
هنگامی که از او پرسیده میشد که آیا او یک انقلابی است، در پاسخ میگفت: «عشق در جهان عرب مانند یک اسیر و برده است و من میخواهم که آن را آزاد کنم. من میخواهم روح و جسم عرب را با شعرهایم آزاد کنم. روابط بین زنان و مردان در جهان ما درست نیست.» بخشهایی از اشعار نزار قبانی تاکنون به فارسی ترجمه و منتشر شدهاست. مهدی سرحدی، موسی بیدج، موسی اسوار و احمد پوری مترجمانی هستند که تاکنون نسبت به ترجمهٔ بخشی از آثار نزار به فارسی اقدام کردهاند.
نزار قبانی در زندگينامه ی خود می نويسد: «در روز ۲۱ مارس ۱۹۲۳ در يکی از خانه های قديمی دمشق متولد شدم. جهان در آستانه ی بهار بود. زمين و مادرم هردو آبستن بودند. آيا اين يک تصادف بود که تولد من با جنبش طبيعت همراه باشد؟ و در بيرون خاک، حرکت مقاومت بر ضد فرانسوی ها داشت گسترش می يافت و محله ی ما يکی از محله های مقاومت بود». در دمشق به مدرسه رفت و از معلمين اش که فرانسوی بودند ديپلم ادبيات و فلسفه گرفت. از همان دوره با آثار شاعران و نويسندگان فرانسوی آشنا شد. وقتی در لندن سفير سوريه بود انگليسی را نيز آموخت. بعدها در مادريد که محل مأموريتش بود با زبان اسپانيايی آشنا شد: «می ديدم که چه زبان لطيفی ست. من به شعرهای ماچادو، خيمِنِز، آلبرتی و لورکا دلبستگی عجيبی يافتم. اين زبان زبان عشق و انقلاب، آب و آتش در کنار هم است».
نزار می گويد: «دونوع زبان عربی وجود دارد: يکی زبان فرهنگ ها و قواميس از قبيل لسان العرب و محيط المحيط و يکی زبان عاميانه. زبان سومی هست که من آن را تجربه می کنم. در مرز ميان ايندو کوشيده ام که زبان عرب را از پايگاه دور از دسترسی که دارد فرو آورم تا در ميان قهوه خانه ها با مردم بنشينم و با کودکان و کارگران و دهقانان سخن گويم و روزنامه را بخوانم و سخن را فراموش نکنم».
«نزار شاعر زن و شراب است و در اين کار، در عصر ما بسيار موفق... نزار يکی از رقيق ترين و لطيف ترين زبان های شعری را ــ که در مرز زبان وحشیِ شعر مدرن و زبان ايستا و کليشه وار شعر قديم قرار دارد ــ برگزيده و با اين زبان به وصف حالات عشقی خود و توصيف تأملات خود در باب زن پرداخته است» (نقل قول های اين بخش همه از کتاب «شعر معاصر عرب» اثر محمد رضا شفيعی کدکنی، انتشارات توس، تهران ۱۳۵۹).
نزار در واکنش به تحولات سياسی جاری در کشور خود و در منطقه ِ عربی اشعار سياسی هم سروده که باز از همان لطافت خاص زبان و انديشه اش سرشار است.
نزار قبانی در ۱۹۹۷ درگذشت. محمود درويش در سرسخن شماره ۵۳ فصلنامه ی الکرمل می نويسد: «شمع های فراوان به ياد نزار قبانی روشن شده است، اما اينها کمتر از شمع هايی ست که اين شاعر، طی ۵۰ سال، برای عاشقان و مدافعانِ آزادیِ تن و آزادی وجدان و آزادی سرزمين افروخت. از نخستين شعرش، شاعری بود يگانه و متمايز، تا به جايی رسيد که در شعر معاصر عرب به «پديده ای مردمی» بدل گشت. او شعر را از برج عاج نخبگان و شب های الهام فرود آورد و چون نان و گل سرخ در دسترس همگان قرار داد و شاعر همگان شد...هيچ شاعری مثل او چنين مستقيم از زبان زن و درباره ی او سخن نگفته. نزار نه تنها شاعر زن، بلکه شاعر همگان است».
بسياری از اشعار نزار قبانی را خوانندگان هنرمند عرب مثل ام کلثوم و عبدالحليم حافظ و ديگران خوانده اند.
ژوئن ۲۰۰۵
روزنامه ها انگلیس در اول مه 1998 خبر از مرگ نزار قبانی شاعر سوری دادند که چندی بود در لندن می زیست. این خبر بلافاصله تمامی جهان پیچید. قلب شاعری از کار افتاده بود که در نیم قرن آفرینش شعری، نام خود را به عنوان جنجالی ترین و شجاع ترین شاعر شعر مدرن عرب تپبت کرده و لقب عاشقانه سرای بی همتا را از آن خود کرده است...
نزار قبانی در 21 مارس (اول فروردین) 1923 در خانه ای قدیمی در دمشق متولد شد . پدرش شغل شیرینی پزی داشت. کودکی نزار در خانه های سنتی و زیبای دمشق گذاشت.
نزار کتاب اول خود را در سیصد نسخه و با هزینه خودش در 21 سالگی منتشر کرد. نزادر در واقع از همان نخستین کتاب سنت شکنی خود را به نمایش گذاشت و آماده نبرد با مخالفان شد. همزمان با حملات سنت گرایان که او را متهم به فساد و اخلاق ستیزی می کردند.
اصلیترین مضمون شعر او عشق و زن است. شهر ممنوعه ای که پیش از او، هیچ شاعر عرب زبانی تا این حد به آن نزدیک نشده بود. شعر نزار قبانی شعر انسانی است و از بی عدالتیها و رنج و تحقیر انسان ها درد می کشد.
نزار در 22 سالگی وارد دنیای سیاست شد و به عنوان وابسته سفارت سوریه در قاهره تعیین شد. و از سال 1996 سیاست را برای همیشه کنار گذشت. و در بیروت اقامه کرد و انتشارات نزار قبانی را تاسیس کرد. و در این سال ها بود که از زن سوری خود جدا شد و بلقیس الراوی که آموزگاری عرب بود، ازدواج کرد. بلقس محبوب اکثر شعرهای عاشقانه او، در حادثه بمب گذاری 1981 بیروت کشته شد و مرگ او تاثیری عمیق در اشعار بعدی شاعر به جا گذاشت.
پس از مرگ بلقیسُ نزار راهی سویس شد و پس از آن مدتی در فرانسه ماند. سرانجام به لندن، شهری که همیشه برایش مظهر آرامش و زیبایی بودُ ، رفت و در 30 آوریل 1998 در همین شهر از دنیا رفت. و به دستور رییس جمهور سوریه در دمشق زادگاهش به خاک سپرده نشد.
از نزار- تا کنون به زبان فارسی سه کتاب به شکل مستقل منتشر شده است:
- داستان من و شعر: ترجمه دکتر غلامحسین یوسفی و دکتر یوسف حسینتبار، انتشارات توس 1356
- در بندر آبی چشمانت: ترجمه احمد پوری، نشر چشمه چاپ دوم 1380
- بلقیس و عاشقانههای دیگر: ترجمه موسی بیدج ، نشر ثالث 1378
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم
برایِ خاطرِ عطرِ گستره یِ بیکران و برای خاطرِ عطرِ نانِ گرم
برای خاطر برفی که آب می شود ، برای خاطر نخستین گل
برایِ خاطر جانورانِ پاکی که آدمی نمی رَمانَدِشان
تو را برای ِ خاطر دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جایِ همه یِ زنانی که دوست نمی دارم دوست می دارم.
جُز تو ، کِه مرا مُنعکس تواند کرد ؟
من خود ، خویشتن را بس اندک می بینم
بی تو جز گُستره یِ بی کرانه نمی بینم
میانِ گذشته و امروز.
از جدارِ آینه یِ خویش گذشتن نتوانستم
می بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم
راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش می برند.
تو همان آفتابِ بزرگی که در سرِ من بالا می رود
بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم.
(( پُل اِلو آر ))
برگردان : احمد شاملو
زیباترین دریا
دریائی است که هنوز در آن نرانده ایم
زیبا ترین کودک
هنوز شیر خواره است
زیبا ترین روز
هنوز فرا نرسیده است
و
زیبا ترین سخنی که می خواهم با تو گفته باشم
هنوز بر زبانم نیامده است.
(( ناظم حکمت))
برگردان : احمد شاملو
گاه آرزو می کنم زورقی باشم برای تو
تا بدان جا َبَرمَت که می خواهی.
زورقی توانا
به تحمل باری که بر دوش داری ،
زورقی که هیچگاه واژگون نشود
به هر اندازه که نا آرام باشی
یا متلاطم باشد
دریائی که در آن می رانی.
((خانم مارگوت بیکل شاعرِ آلمانی))
برگردان : احمد شاملو
عشق عشق می آفریند
عشق زنده گی می بخشد
زنده گی رنج به همراه دارد
رنج دلشوره می آفریند
دلشوره جُرءَت می بخشد
جُرءَت اعتماد به همراه دارد
اعتماد امید می آفریند
امید زنده گی می بخشد
زنده گی عشق می آفریند
عشق عشق می آفریند
((خانم مارگوت بیکل شاعرِ آلمانی))
برگردان : احمد شاملو
پس از سفرهایِ بسیار و
عبور از فراز و فرودِ امواجِ این دریایِ توفان خیز،
بر آنم که
در کنارِ تو لنگر افکنم
بادبان بر چینم
پارو وانَهم
سُکان رها کنم
به خلوتِ لنگرگاهت درآیم و
در کنارت پهلو گیرم
آغوشت را بازیابم
استواریِ امنِ زمین را
زیرِ پایِ خویش.
((خانم مارگوت بیکل شاعرِ آلمانی))
برگردان : احمد شاملو
به بخت اگر باور داشته باشیم
هم امروز
یا هم امشب
آرامش فرا می رسد
تو را
ومرا .
از این دَم اگر لذت بریم
زنده گی مان در دست هایِ ماست
و ما تنها
بارِ مسئو لیت مان را
بر دوش می کشیم.
به بخت اگر باور داشته باشیم
نه فقط امروز و
نه فقط امشب
آرامش فرا می رسد
تو را و مرا.
((خانم مارگوت بیکل شاعرِ آلمانی))
برگردان : احمد شاملو
چفتِ در را
ای عزیز از کدامین در درآمده ای
تا به رویایِ من اندر شوی؟
((از شاعری گمنام))
برگردان: احمد شاملو
پائيزي غمگين
ونوازش نسيمي خنك بر صورتم
قلبم آگنده از سوگواريهاي تلخ
و نگاهم مملو از ترانه خاكستري بدرودي جانكاه
آري
منم
همان غزل نويس روزهاي دلنواز آشنايي
منم
همان كه عمق نگاهش دلنواز بود و معتمد
همان صورت پاكبازي كه با يك سلام
تمام هستي اش نگاه ميشد و
تمام نگاهش مهرباني يك لبخند
منم
كوه بلند روياهاي بشري
درياي بي كران آرزوهاي دور
منم همان چهار فصل بي پايان شدنها
واكنون
بي رمق و سرد
ميان آنچه بايد باشد و نيست
و آنچه ميتوانست باشد
مبهوت و حيرت زده
عريان و شرمگين
بر هزار راه بي انتهاي تقدير ايستاده ام
عبرت آموز بي كران دوستي ها
سعيد عليپوريان
آبان ۱۳۸۸
تجربه دوري از تو
و اين بي خبري چنان دشوار است
كه گاه نفس كشيدن را برايم سخت ميكند
تو كجاي اين قصه بي ابتدا وبي انتهايي
كدامين زمزمه را لب ميزني
كدام رويا را مي پيمايي
من درميان عاشقانه ترين پس كوچه هاي نگاه توگم شده ام
من لحظه هاي عشق ورزيدن را
من ترانه با هم بودن را و
روياي بهاري گرم درجزيره فراموشي را در آغوش تو رج ميزنم
من قصيده بلند دلدادگي را
دلشوره هاي بي دليل ديدار را
من تمام دلتنگي هاي عاشقانه نوجواني را دوباره پرسه ميزنم
سعید علیپوریان
آبان ۱۳۸۸
و بخاطر تو
بیا و آشوب دلت را پای تاکستان دلم دفن كن
تا بهار از آن هزار شكوفه خندان به تو بسپارم
بيا و اشك هايت را
بر پهنه شانه ام جاري كن
بيا در من پهلو بگير
اي موج سركش
من ساحل آرامشت مي مانم
من اينجا هستم در كنار تو
وبراي تو
بگو و تمام سينه ات را آه بكش
بغضت را به گلوي من بسپار
دستهاي لرزان و معصومت را به آرامش
دستهاي نوازشگر من بده
من اينجا هستم براي تو
در كنار تو
سعيد عليپوريان
مهر 1388